میگویند که مسافری میانه ی راه به روستایی رسید و از شدت خستگی و گرسنگی تصمیم گرفت مدتی در یکی از قهوه خانه های ده اتراق کند و عرق راه را از تن بشوید . همچنان که در حال نوشیدن چای بود ، ناگهان مردی شندر پندری ، با قیافه ای کریه و دشنه ای در دست وارد قهوه خانه شد و با صدای انکر
الاصواتی بلند فریاد زد که : این کدخدای فلان فلان شده کجاست ؟؟ میخواهم مادرش را به عزایش بنشانم . بگویید کجاست ؟ مرد مسافر هم بیخبر از همه جا ، وقتی با خونسردی باشندگان در قهوه خانه روبرو شد ، و دید که هر کس اسب خود را نعل میکند یا بقول معروف سرش به کار خودش گرم است ، تاب نیاورد و از آنجا خارج شد و پرسان پرسان به خانه کدخدا رسید . وقتی او را دید گفت ای مومن ، چه نشسته ای که قاتلی دشنه در دست به دنبال توست ، و میخواهد نفست را ببرد . کدخدا دستش را پر شالش گذاشت و با صدای بلند ، قاه ... قاه ....قاه .... واه ....واه ....واه شروع به خندیدن کرد و گفت ، این حسین لوطی
شهر ما معتاد به افیون و گرد است ، زمانی که نشه میکند و منگ میشود از این گه های زیادی البته میخورد ، او ۳۰ سال است که میخواهد ما را بکشد . اما زمانی که خمار میشود چون توله سگی یتیم به کنجی میخزد و فراموش میکند که دیشب چه گفته است . خیالت راحت ، سگی که پارس کند ، پاچه نمیگرد ! پارس کردن سگ از ترس اوست . حالا شده حکایت آقایان حسین بازجو و هم منقلی های مقام عظما ، که هنگامی که با افیون همخوابگی میکنند و کمر خمیده ی خود را راست میکنند ، از این قپی ها زیاد میآیند ، و در توهم خویش خواب گرفتن سران فتنه را میبینند . الغرض باید به این آقایان گفت : به قول کدخدا ، اگر میخواهید بگیرید ، اگر میخواهید ببندید ، و اگر نمیتوانید و از خشم مردم میترسید ، بالا غیرتا گه زیادی نخورید !!